سرگرم همان بازی دیروزی خویشیم ...

سرگرم همان بازی دیروزی خویشیم

بازیچه دست هوس خویش ، چو پیشیم

 

تکرار این وعده شیطانی ابلیس

گندم خوری و سیب زده گاز به نیشیم

 

عبرت نشد بر سر ما قصه آدم

مخمور حوا ، مست ز افکار پریشیم

 

از اوج ، هبوط و ز جنان بار ببستیم

معراج نکردیم و جهنم پس و پیشیم

 

مجوح گناهیم و به مرداب گرفتار

آری ز همه دور و گرفتار به خویشیم

شعر از روح الله

به خدا قسم که بی تو ، همه وجود هیچ است  ....

به خدا قسم که بی تو ، همه وجود هیچ است

رخم ار به ضرب سیلی ، بکنم کبود هیچ است

 

چه کنم برای شرح‌ ، غم و درد جان فگارت

به خودت قسم گر آتش ، بزنم وجود هیچ است

 

سر خود زنم به دیوار و به تیغ گر زنم رگ

نبود ملال که این جان ، اگرم نبود هیچ است

 

نه بهشت بهر ما هست و نه دوزخی و ناری

که بدون اذن مولا ، همه آنچه بود هیچ است

 

نسبم به عشق خورده ، دل خود به تو سپرده

و اگرم تمام جان را ، به تو می نمود هیچ است

 

همه سخن همین بود و به این شود همی ختم

که حسین گر نباشد همه وجود هیچ است

 

شعر از : روح الله