برای مرتضی
مرتضی جان چشم خود را باز کن
با نگاهت آسمان را ناز کن
مرتضی جان بر لبانت خنده مرد
آسمان بر خشم تو دندان فشرد
مرتضی جان خنده ات بر مرگ کو ؟
از کتاب درس تو یک برگ کو ؟
درس دادی آب بابا نان و عشق
آب و نان هیچ است بابا درس عشق !
بوسه بابا به دست بچه اش
مادری با عشق تنها بچه اش
بچه هامان زاده این مکتبند
بر شهادت جملگیشان در تبند
وای اما بچه هامان را چه شد ؟
دختر محبوبه مان بی پاچه شد !
کوچه هامان از فساد آکنده است
زیر ابروی پسرها کنده است
غیرت کار و مروت رنگ باخت
بازی مردانگی را مرد باخت
مرتضی اینجا شبیه جبهه است
جنگ اینجا جنگ موش و گربه است
مردهامان گربه زن ها موش ها
گربه ها در جنگ با هم روی نعش موش ها
زندگی ننگ است اینجا مرتضی
دائما جنگ است اینجا مرتضی
ناجوانمردی خودش را رنگ کرد
در میان دختران یک رنگ کرد
لامروت ها دلم را سوختند
اول دین را به آخر دوختند
مرتضی اینجا شرف خندیدنی است
جهل با نام جدیدش دیدنی است
شاعر : اوحدی