برای مرتضی

مرتضی جان چشم خود را باز کن

با نگاهت آسمان را ناز کن

مرتضی جان بر لبانت خنده مرد

آسمان بر خشم تو دندان فشرد

مرتضی جان خنده ات بر مرگ کو ؟

از کتاب درس تو یک برگ کو ؟

درس دادی آب بابا نان و عشق

آب و نان هیچ است بابا درس عشق !

بوسه بابا به دست بچه اش

مادری با عشق تنها بچه اش

بچه هامان زاده این مکتبند

بر شهادت جملگیشان در تبند

وای اما بچه هامان را چه شد ؟

دختر محبوبه مان بی پاچه شد !

کوچه هامان از فساد آکنده است

زیر ابروی پسرها کنده است

غیرت کار و مروت رنگ باخت

بازی مردانگی را مرد باخت

مرتضی اینجا شبیه جبهه است

جنگ اینجا جنگ موش و گربه است

مردهامان گربه زن ها موش ها

گربه ها در جنگ با هم روی نعش موش ها

زندگی ننگ است اینجا مرتضی

دائما جنگ است اینجا مرتضی

ناجوانمردی خودش را رنگ کرد

در میان دختران یک رنگ کرد

لامروت ها دلم را سوختند

اول دین را به آخر دوختند

مرتضی اینجا شرف خندیدنی است

جهل با نام جدیدش دیدنی است

شاعر : اوحدی

يکي بود و يکي بود و خدا بود ...

يکي بود و يکي بود و خدا بود
خدا بود و خدا بي انتها بود
نه آدم بود در عالم ، نه حوا
علي بود و محمد بود و زهرا
خدا مي خواست دين تنها نباشد
محمد در زمين تنها نباشد
علي را از بهشت آورد بر خاک
به خاک ِ تشنه ، او چون چشمه ي پاک
چو آمد، کعبه شد گهواره ي او
روان شد آيه ها در باره ي او
زمين و آسمان شد دست بوسش

علي با غصه و غم آشنا بود
علي با درد ِ آدم آشنا بود
براي بي پناهان آشيان ساخت
براي بينوايان سفره انداخت
علي خوابيد ، اما سير هرگز
نمک مي خورد ، اما شير هرگز
علي سر در درون چاه مي کرد
جهان را شرمگين از آه مي کرد
بدي ها ديد در اين زندگاني
نمي گنجيد در دنياي فاني
جدا از او مکن ما را ، خدا يا !
در اين دنيا و آن دنيا خدا يا !
در اين جا از بدي ها دورمان کن
در آن جا با علي محشورمان کن
(افشين علا)

فرستاده شده توسط : ملکی

مرگ دل

دیریست دلم ز هجرش افسردست

گویی که نمک به زخم قلبم خوردست

 

من را به لبش به هیچ کامی ندهد

آن یار که از گناه من پی بردست

 

من معصیت خویش به دنیا ندهم

عذرم بنه ای دوست دلم را بردست

 

آری گنهم همین و رنجم افزون

خوار است دلی که زخم خواری خوردست

 

افسون سیاه بزم مرا بر هم زد

بیچاره دلم رقم به مرگش خوردست

شاعر: اوحدی