مرگ دل
دیریست دلم ز هجرش افسردست
گویی که نمک به زخم قلبم خوردست
من را به لبش به هیچ کامی ندهد
آن یار که از گناه من پی بردست
من معصیت خویش به دنیا ندهم
عذرم بنه ای دوست دلم را بردست
آری گنهم همین و رنجم افزون
خوار است دلی که زخم خواری خوردست
افسون سیاه بزم مرا بر هم زد
بیچاره دلم رقم به مرگش خوردست
شاعر: اوحدی
+ نوشته شده در جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵ ساعت 18:38 توسط لاهوتیان
|