ای سرو بستانم چرا قدت خمیده
ای نور چشمانم چرا رنگت پریده
تنها پناهم ای تمامی امیدم
گلگون چرا گشتی تو ای یاس سپیدم
ای باغبان باغ گلهای جوانم
آتش زدی بر پیکر عشق نهانم
بعد از تو ای زیبای من این باغ دیگر
پاشیده گردد از هم و از هرچه دیگر
اینک نگر حالی که دارم ، نازنینم
از جور این دنیا دگر در غم نشینم
معنای من ، ای غرق در خون خدایی
دیگر به لب جان آمده از این جدایی
تا با تو بودم از خسان رنجی نبردم
بی تو دعایم کن اگر از غم نمردم
پشت و پناهم بودی و سردار دینم
بعد از تو دیگر کنج این خانه نشینم
من راضیم بر هرچه خواهد رب اعلی
آخر منم اعلی ، رضایم حد اعلی
باشد ، تو آنطور که خواهی بی نشانی
اما چرا شب آخر این گونه نهانی
شب تا کنون آرامشی بود از برایم
زین پس بود تکرار زجر بی صدایم
آخر خداوندا مرا دیگر چه چاره است
دنیا بدون فاطمه دلگیر و تار است
اکنون تو ای چاه ، ای کتاب رازهایم
باید برای تو بگویم داغهایم
ای کاش بودی فاطمه دستم بگیری
حیدر شکست اندر غمت ای یاس نیلی
دیگر توانم نیست بینم کودکانت
در چشمشان اشک است ، بر جسم جوانت
دیگر ندارم چاره ای جز صبر در غم
شاید شود ، روزی سر آید درد و ماتم
شاید کسی آید برای وصل دیگر
تیغی کشد برنده روی فرق حیدر
شعر از : روح الله